جهاد علمی

قال امام العلى(ع): العلم سلطان من وجده صال به و من لم یجده صیل علیه. علم قدرت است هرکس آن را بیابد غلبه پیدا خواهد کرد و هر کس به آن دست نیابد بر او غلبه خواهند کرد. مطالب وبلاگ را در تلگرام دنبال کنید: https://telegram.me/jahadgaraneelm

جهاد علمی

قال امام العلى(ع): العلم سلطان من وجده صال به و من لم یجده صیل علیه. علم قدرت است هرکس آن را بیابد غلبه پیدا خواهد کرد و هر کس به آن دست نیابد بر او غلبه خواهند کرد. مطالب وبلاگ را در تلگرام دنبال کنید: https://telegram.me/jahadgaraneelm

جهاد علمی

این وبلاگ گروهی سعی میکنه کمکی باشه برای کسانی که مسیر علم و تحصیل را انتخاب کردن و قصد دارن از این طریق دین خود را به انقلاب و شهدا ادا کنن.
...............................................
سالهاست که جنگ پایان یافته ولی هنوز عطش شهادت بر لبهای خشک و ترک خورده ی بشر تازیانه می زند. آن زمان که دروازه های بهشت باز بود هر کس با حرفه ای خود را به آن باب می رساند و ما نسل سومی ها هم که دستمان در گیر صفر و یک است بابی را گشودیم تا جرعه ای را تا شهادت بنوشیم. افتخار ما اینست که سرباز ولایت فقیه هستیم هرچند دستمان خالیست اما دل های مان پر است از عشق به ولایت.

۷ مطلب توسط «محمد صابر نی ساز» ثبت شده است

۰۳
آبان

اشاره ی مجدد رهبر انقلاب به پدیده ی موسوم به فرار مغزها در بیانات اخیرشان در جمع نخبگان مرا بر آن داشت تا چند سطری بنویسم صرفا از شنیده هایی که در این یک ماه تحصیل در شریف شنیدم و بیندیشم که حقیقتا چه نسبتی است میان جهاد علمی و فرار نخبگان که به راستی فرار واژه ای درخور است، فرار!


از حدود 120 نفر ورودی سال 89 دانشکده کامپیوتر حدود 90 نفر

از حدود 140 نفر ورودی سال 89 دانشکده برق حدود 100 نفر

برای تحصیل خارج از ایران را انتخاب کردند و تراژدی آنجاست که کمتر از 5 درصد بازخواهند گشت و مقصد بیش از 90 درصد از این دانشجویان کشور دوست و همسایه آمریکای جهان خوار است

این آمار در دانشکده ی عمران که کمترین میزان اپلای را دارد به حدود 25 نفر در 100 نفر می رسد


به راستی چه باید کرد؟

و چرا ما اینگونه شدیم؟

  • محمد صابر نی ساز
۲۶
مهر

یک سفارش دیگری میکنم؛ یکی از چیزهایی که برای نخبه‌های ما پیش می‌آید [مهاجرت است‌]؛ چون همین‌طور که اشاره کردند، جوانهای نخبه‌ی ما در کشورهای مختلف دنیا طلبکار و متقاضی کم ندارند، زیاد دارند، به دلایل مختلف؛ یکی از دلایلش این است که آنجاها جوان کم است، یا جوان بااستعداد کم است، یا جوان بیگانه‌ای که طمعش کم باشد کم است؛ میخواهند جذب کنند. یک تصوّر خیالی از یک رفاه، در این مواقع ذهن انسان را پُر میکند؛ ممکن است خیالی باشد، توهّم باشد، ممکن هم هست واقعی باشد، واقعاً یک رفاهی در انتظار انسان باشد؛ اینجا را ترجیح بدهید. به‌جای اینکه خودتان را در معده‌ی بی‌رحم جوامع بیگانه هضم کنید، در کشور خودتان سازنده و تنظیم‌کننده‌ی مغز و سلسله اعصاب و استخوان‌بندی جامعه‌ی خودتان بشوید. این افتخار دارد؛ این شرف است؛ برای کشورتان کار کنید. میتوانید شما کشورتان را بسازید، میتوانید ضعفهایش را برطرف کنید؛ ما ضعفهای زیادی داریم. من خیلی ستایش میکنم از وضع کشور امّا شاید کمتر کسی به قدر من اطّلاع دارد از ضعفهایی که در کشور وجود دارد. میدانیم خیلی ضعف داریم؛ این ضعفها را باید برطرف کنیم؛ شما باید برطرف کنید. میتوانید شما آن کسی باشید که هندسه‌ی صحیح سلامت این کشور را طرّاحی کنید؛ میتوانید بخشی‌اش را پیش ببرید. وقتی رفتید یک‌جایی، حالا گیرم یک پولی هم گیرتان آمد، امکانات رفاهی هم -فرضاً اگر واقعیّت داشته باشد- گیرتان آمد، امّا شما آنجا در معده‌ی آزمندِ اجتماعهای بیگانه هضم خواهید شد؛ [ولی‌] اینجا میتوانید منشأ اثر باشید.

 توصیه‌ی آخر -زیاد نمیخواهم طولانی کنم- مرعوب غرب هم نشوید. درست است که امروز غربی‌ها از لحاظ علم و فنّاوری از ما خیلی جلوترند امّا شما مرعوب این جلوتر بودن نشوید. چرا؟ برای اینکه شما از آنها بالاتر هستید. آنکه شما می‌بینید امروز فنّاوری پیشرفته دارد و صنایع و اختراعات و مانند اینها دارد، ۲۰۰ سال است شروع کرده؛ شما ۳۵ سال است شروع کرده‌اید؛ انقلاب شما ۳۵ ساله است؛ شما در طول ۳۵ سال توانسته‌اید این همه راه بروید و این شتاب را در پیشرفتها پیدا کنید. آنها در طول ۳۵ سال اوّل استقلالهایشان [خیلی عقب بودند]؛ مثلاً کشور آمریکا؛ ۳۵ سال بعد از تاریخ استقلال از زیر یوغ انگلیس‌ها آمریکا هیچ چیز نبود. آمریکای ۳۵ سال یا ۴۰ سال بعد از استقلال، با ایران ۳۵ سال بعد از پیروزی انقلاب، زمین تا آسمان فرق دارد؛ شما بمراتب از آنها جلوترید. عمر تمدّن مادّی آنها بمراتب کمتر خواهد بود برای شما که بخواهید به این رتبه‌ی از تمدّن مادّی برسید؛ حالا جدای از معنویّات. مرعوب آنها نشوید. ۱۰۰ سال بعد از پیروزی آمریکایی‌ها بر ارتش انگلیس و استقلال آمریکا، این مجسمه‌ی آزادی معروف آمریکا ساخته شده. این مجسمه را آمریکایی‌ها نساختند -اگر حافظه‌ی من خطا نکرده باشد، قدیم دیدم- این مجسمه را یک مهندس فرانسوی از فرانسه آمد ساخت. یعنی صد سال بعد از استقلال، آمریکایی‌ها هنوز از لحاظ علمی و فنّی و صنعتی به آنجایی نرسیده بودند که بتوانند این مجسمه‌ی آزادی را بسازند؛ یک مهندسی از فرانسه آمد، این را طرّاحی کرد و ساخت. شما خیلی جلوترید؛ مرعوب نشوید. توانایی‌های شما بمراتب به‌صورت بالقوّه بیشتر از آنها است؛ پیش بروید، حرکت کنید.

 نسل جوان دوره‌ی ما یعنی شماها، میتوانید این افتخار را برای خودتان به ثبت برسانید که شما نسل جوانی بودید که توانستید کشور را به مراحل بزرگ پیشرفت علمی برسانید؛ این افتخار، خیلی افتخار بزرگی است. نسل جوانِ امروز، میتواند این افتخار را برای خودش جلب بکند که به جای اینکه به شکل تبعی دنباله‌ی دیگران باشد، عزّتمندانه توانسته پایه‌های استقلال علمی و پیشرفت علمی را در این کشور محکم کند و کار کند و تلاش کند. این افتخار میتواند برای نسل جوان دوره‌ی ما و دوره‌های اوّلیّه‌ی انقلاب باشد؛ خب، اینها توصیه‌های ما است به شما عزیزان، برادران، خواهران، فرزندان عزیز من و جوانهای عزیز.

  • محمد صابر نی ساز
۲۰
مهر



به قلم مهندس شعبانعلی 


از سال ۸۰ که مدرک لیسانسم را با معدلی بالا، از دانشگاه صنعتی شریف گرفتم تا سال ۱۳۸۴ باید دائماً جواب دوستانم را میدادم که چرا فوق لیسانس نمیگیری. دو باری هم کنکور شرکت کردم و با رتبه خوب در دانشگاه خودم قبول شدم اما نرفتم. سال ۸۶ که مدرک کارشناسی ارشد را از دانشگاه شریف گرفتم (با رتبه و معدل بالا) باز امروز، دوستان زیادی می پرسند که چرا ادامه تحصیل نمیدهی و دکترا نمیگیری…


پراکنده در جاهای مختلف جواب داده ام. اما گفتم یک پاسخ تفصیلی اینجا بنویسم…


مقدمه اول:


یک واقعیت وجود دارد. نباید نظام آموزشی، به مسیر رشد و پرورش ما جهت بدهد، این ما هستیم که مسیر رشد خود را انتخاب و ترسیم میکنیم.


شاید سالها بعد، علاوه بر دکترا و پست دکترا، پست پست دکترا، پست پست پست دکترا و … هم در دانشگاه ها شکل گرفت. یعنی ما دیگر باید زندگی خود را تعطیل کنیم و تا دم مرگ به در دانشگاهها دخیل ببندیم؟


هر درجه تحصیلی معنا و مفهوم و کارکردی دارد.


اجازه بدهید که اول در مورد کارشناسی بگوییم.


خود کارشناسی یکی از ترجمه های غلط و طنز آمیز است. کارشناس کسی است که سالها تخصص و تجربه دارد. ما هر کسی که چهار سال در دانشگاه میچرخد و غذای ارزان میخورد و روی صندلی های سفت دانشگاه، مینشیند و اس ام اس بازی میکند و با تقلب در پایان ترم نمره ای می آورد، کارشناس مینامیم!


لیسانس واژه متفاوتی است. لیسانس یعنی مجوز. چیزی مثل جواز کسب!


من وقتی لیسانس مهندسی مکانیک گرفتم، یعنی میتوانم و مجازم با این دانش، امرار معاش کرده و حق دارم در مورد آن حوزه، تا حد دانشم اظهار نظر کنم.


من باید چند سال در آن حوزه کار کنم تا به یک «کارشناس» به معنای واقعی کلمه تبدیل شوم.


به همین دلیل، در عمده کشورهای دنیا، مردم رشته لیسانس خود را با نگرشی به بازار کار و نیازهای روز جامعه، انتخاب می کنند.


فوق لیسانس یا کارشناسی ارشد، برای کسانی است که میخواهند در یک حوزه خاص عمیقتر شوند. عموماً وقتی معنی پیدا میکند که کسی لیسانس خوانده و مدتی در آن حوزه کار کرده و سپس تصمیم میگیرد به دانش خودش در آن حوزه عمق دهد.


مثلاً من مکانیک خوانده ام، سالها در صنعت کار میکنم، میبینم حوزه کنترل و اتوماسیون حوزه جذابی است که دانش من در آن محدود است. به دانشگاه برمیگردم تا دانش خودم را در آن حوزه خاص ارتقاء دهم. طبیعی است کسی میتواند این مقطع را به پایان ببرد که معلومات خود را در حوزه ای با رعایت روش شناسی علمی، به نتایجی کاربردی تبدیل کرده و گزارشی از این فعالیت (تحت عنوان تز یا مقاله) ارائه نماید.


دکترا برای کسانی است که رسالت خود را تولید علم و پیشبرد مرز دانش جهان در یک حوزه تخصصی می دانند.

مقدمه دوم:


اما در ایران تعریف متفاوتی در ذهن مردم است. همه فکر میکنند تا جایی که وقت و استعداد دارند باید این مقاطع را درست یکی پس از دیگری ادامه دهند!


کارکرد اصلی هم، نه دغدغه توسعه دانش و مهارت فردی است و نه پیشرفت علم. عمدتاً یک عنوان است.


این را از اینجا میفهمم که میبینم برخی دوستانم در دوره دکترا، درد دل میکنند که باید هر هفته یک مقاله بخوانند! این خود نشان میدهد که مقاله خواندن، یک «درد» است نه «غذایی برای یک روح گرسنه علم».

اما حالا دلایل من:


- ما در شرایط امروز کشور، در عمده رشته ها – نمیگویم همه. میگویم عمده – مصرف کننده دانش تولیدی جهان هستیم یا اگر هم نیستیم بی دلیل دست به تولید دانش زده ایم (فقط برای حفظ پرستیژ کشور و رتبه های علمی). ما هنوز یک مصرف کننده صحیح هم نیستیم. به همین دلیل مدرک کارشناسی هم، زیادتر از نیازمان است.


شاید به همین دلیل مسئولان امر، ده ها واحد درس عمومی را به مجموعه دروس دانشگاهی افزوده اند تا این چهار سال به هر حال به شکلی پر شود!


من کارخانه های بنز و بی ام و و برخی از برترین صنایع دنیا را از نزدیک میشناسم و بارها بازدید کرده ام. مرکز طراحی آنها پر از کسانی است که لیسانس (یا به قول آنها دیپلم مهندسی) دارند و یکی دو نفر دکتر هم برا ی پرستیژ به مدیریت برخی واحدها منصوب شده اند. من نمیفهمم اگر تولید بنز با لیسانس ممکن است چرا داشتن انبوهی فوق لیسانس و دکترا، به مونتاژ پژو منجر شده است!


- در بسیاری از حوزه ها ما هنوز Generalist هم نداریم پس چرا باید به دنبال Specialist برویم.

  • محمد صابر نی ساز
۳۰
شهریور

با خودم می اندیشیدم که این تعریف روزانه شبانه برای دانشجو چه تعریف مسخره و نا کارآمدی است و ما که بومی سازی بلد نیستیم همان بهتر که مثل بچه‌ی آدم از غربیهای غیر آدم تقلید کورکورانه کنیم و به دانش‌آموران فاند بدهیم و در حین تحصیل هم نظارت روی کارشان باشد و  این طوری نباشد که کسی که روزانه شد دیگر حیالش راحت باشد که تا آخر سنوات مجاز تمام امکانات رفاهی تحت هر شرایطی (به جز اخراج) برایش مهیاست و درس را هوا نمی کند.

دانشجویی هم که شبانه است بیخود محکوم نمی شود به اینکه تا ابد حتما باید شبانه باشد حتی اگر بهتر از دانشجوی روزانه درس بخواند و تحقیق کند.


به این فکر می کردم که تفاوت دانشجوی خوب و خوبتر در دانشگاههای معتبر خارجی با میزان فاندی که می گیرند مشخص می شود و دانشجویی که پول دارد با پرداخ پول می تواند و هزینه تحصیلش می تواند در بهترین دانشگاه و بهترین کلاس کنار دست دانشجوی ایرانی بنشیند که به دلیل توان علمی، فاند مناسبی گرفته و در همان دانشگاه در حال تحصیل است و این اصلا تبعیض نیست چون این اخنلاف در استعداد علمی و میزان یادگیری و نمره ی آخر ترم خودش را نشان می دهد.


بگذریم که اینجا برخی اساتید با یک رژ لب و چند تا عشوه نمره ی یک دانشجو را با اختلاف چند نمره به تاپ مارک کلاس تبدیل می کنند.


پی نوشت: تصور کنید از فردا هر کس با توجه به انتخاب رشته ای که کرده دانشگاه به او فاند بدهد و دانشجوهایی هم که پول دارند با پرداخت هزینه سر همان کلاسها بیایند، اولین افرادی که صدایشان در می آید همین دانشجوهای روزانه ای هستند که از این سیستم بیشترین ضربه را میخورند و خود نمی فهمند.

پی نوشت دو: نگارنده در دوره کارشناسی دانشجوی روزانه بوده و اکنون نیز در دوره ارشد دانشجوی روزانه است.

پی نوشت سه: اشکالات نگارشی رعایت نشده، ببخشید این روزها خیلی خسته ام و سرم به شدت شلوغ ...

  • محمد صابر نی ساز
۱۵
شهریور

داشتم به این فکر میکردم که اینکه مولا علی میفرماید خدا رحمت کند کسی را که میداند از کجا آمده به کجا میرود و در کجا قرار دارد آیا در زمینه علمی تعمیم پذیر است؟


یعنی علمی که ما میخوانیم باید بدانیم از کجا آمده

منشاش چه بوده

دلیل پیدایشش چه بوده

چرا علم به این سمت حرکت کرده

سیر تحول علوم و هجرت مهد علم، از ایران و ممالک اسلامی در قرن 3 و 4 و 5 هجری به اروپا و اکنون آمریکا چه بوده؟


در واقع اینجاست که فلسفه علم و تاریخ علم اهمیت پیدا میکند

پاسخ سوالات متعددی را در بررسی و مطالعه فلسفه و تاریخ علم میتوان یافت

چرا ما در ایران علی رغم این تعداد بالای فارغ التحصیلان رشته های فنی هیچ صنعت درست حسابی و قابل ارائه ای به جهان نداریم

و حتی اینکه ...

امروز با یکی از اساتیدم که اتفاقا از برادران افغان (هزاره) ی ما هستند در رشته تصویربرداری حرف میزدم، مهارت و تخصص ایشان در تصویربرداری و صدابرداری بر هیچ کسی پوشیده نیست، ایشان میگفتند در افغانستان که افغانستان است بیمارستان وزیر اکبر خان معالجه رایگان دارد! و چرا در ایران که اینقدر ثروتمند است هزینه معالجه اینقدر سنگین است در حالیکه معالجه رایگان از اصول قانون اساسی است

  • محمد صابر نی ساز
۱۲
مرداد

داشتم به این فکر میکردم که یک روزی در آخرت وارد اتاقی شوم که ابن سینا و ابن حیثم و خواجه نصیرالدین طوسی و فارابی نشسته اند و بحث میکنند



و من وارد میشوم



واقعا به من نکاه میکنند

نگاه عاقل اندر سفیه

ابن سینا میگوید واقعا خاک بر سرت که یک کتاب مرا هم نخواندی

ابن حیثم میگوید غربیها کتابهای مرا بیشتر از شما خواندند

فارابی میگوید لامصب! لااقل کتاب موسیقی مرا میخواندی


بعد یکهو مطهری شهید وارد میشود و میگوید این حتی همه ی کتابهای مرا هم نخواند



....

جهاد علمی فقط خواندن این مزخرفات دانشگاهی نیست


ما نسبت به ابن سینا و ابن حیثم و فارابی و خواجه ی طوسی و زکریا و بقیه مسئولیم

واقعا مسئولیم


شب اول قبر یکی از سوالات، سوال از عالم قوم است و آنها عالمان قوم ما هستند ....

  • محمد صابر نی ساز
۰۵
مرداد

بعید میدانم قبلا این خاطره را جای دیگری نوشته باشم، اما اگر هم نوشتم به دوباره نوشتنش می ارزد ...


کلاس سوم راهنمایی بودم مدرسه استعدادهای درخشان، المپیاد ریاضی برگزار شده بود در سطح استان و من رتبه ی اول را کسب کرده بودم و آن روزها برای خودم در ریاضیات خفنی بودم و خیلی ها به من غبطه می خوردند و خیلی ها هم حسادت میکردند و به همکلاسیهایم در ریاضی کمک میکردم و ...


گذشت و گذشت تا اینکه امتحانات پایان ترم برگزار می شد. یک روز صبح، همه ی دبیرستان در سالن بزرگ امتحانات جمع شده بودند. منتظر بودیم ساعت 8 شود تا امتحان شروع شود. آقای حداد مدیر عزیز و زحمت کشمان آمد جلوی جمعیت، جذبه ای که داشت همه را ساکت کرد، دقیقا می توانم بگویم همه خفه شدیم! سکوت کل سالن را فراگرفت. آقای حداد با لهجه ی بافقی خودش شروع کرد به حرف زدن و توضیح که امروز امتحان با تاخیر برگزار می شود چونکه آموزش و پرورش برای تقدیر از برگزیدگان المپیاد جوایزی فرستاده و قرار است حالا که همه جمعیم ما همینجا جوایز را به برگزیدگان بدهیم و از این تشریفات و حالا تشویقشان کنید.

بقیه را یادم نیست اما اسم من را هم خواندند، اصلا یادم نیست چند نفر بودیم فقط میدانم تنها نبودم. همه از حداد می ترسیدند اما من ته دل دوستش داشتم، رفتم کنارش ایستادم، جوایز را یکی یکی داد دستمان، بچه ها هنوز تشویق میکردند، خیلی ها از اینکه از دوستشان دارد تجلیل می شود خوشحال بودند خیلی ها هم حرصشان گرفته بود که چرا آنها جای من نیستند، نگاهها را خوب یادم هست. جایزه ی من یک جعبه ی کادو شده ی طویل بود، چیزی شبیه جامدادی مثلا، بازش کردم، در حالیکه همچنان بچه ها دست می زدند یک ساعت مچی نمایان شد.

با تصور کودکانه و عشقی که به وطنم داشتم ساعت را در دست گرفتم، و قبل از هر چیزی به نوشته ی پایین ساعت نگاه کردم:

OMAX

QUARTZ

3ATM

WATER PROOF

JAPAN MOVT


لبخند روی لبم خشک شد

حالم مثل شربتی بود که زهرمار شده باشد

دیگر صدای هیچ کسی را نشنیدم

چند ثانیه ای ناراحت بودم که چرا باید جایزه ی نفر اول در امتحانی که بعدها فهمیدم دو ریال هم فایده و سود و خیر ندارد، از آن طرف مرزها بیاید

خشکم زده بود

حداد دست زد روی شانه ام، دست زدن بچه ها قطع شده بود و همه نشسته بودند جز من

.

.

.

الان شاید خیلی طبیعی باشد و هرکسی بگوید خب بچه جان انتظار داشتی زیر ساعت نوشته باشد ساخته شده در جمهوری اسلامی ایران؟

و من میگویم بله، انتظار داشتم ساعتم ایرانی باشد و مال خودم باشد، و هنوز هم انتظار دارم و آرزو دارم کشورم صنعتی باشد و درس خواندنهایمان نتیجه اش جایزه ی ژاپنی نباشد با پول نفت، بلکه محصول با کیفیت ایرانی باشد وگرنه خدا بیامرزد پدر دایناسورها را که اگر نبودند ما ایرانیها هنوز علف خوار بودیم ... 


آن روز، روز تلخی بود، و من آن ساعت را هنوز نگه داشتم و همین الان هم دستم هست، بندش را شاید بیش از ده بار عوض کرده باشم و باطری اش را بیش از پنج بار، شیشه اش خراشیده و کدر شده اما نگهش داشتم، تا یادم باشد روزی آرزویم این بود ساعت ایرانی دستم باشد، ساعتی که مهندس ایرانی و کارگر ایرانی آن را ساخته اند ...

و هر بار که یزد می روم منتظرم تا فرصتی مهیا شود و آقای حداد را پیدا کنم و ساعت دستم را نشانش بدهم و بگویم دانش آموزت آرزویش این بود و دعا کن روزی این آرزو را محقق کند ...



پ.ن: حالا نظر ندهید که ساعت سازی در ایران صرفه ی اقتصادی ندارد، نه برادر من، بنده منطورم کلا سنعت بود، صنعت، البته صنعتی که وجود ندارد سین دار یا صاد دارش فرقی ندارد ...

  • محمد صابر نی ساز