جهاد علمی

قال امام العلى(ع): العلم سلطان من وجده صال به و من لم یجده صیل علیه. علم قدرت است هرکس آن را بیابد غلبه پیدا خواهد کرد و هر کس به آن دست نیابد بر او غلبه خواهند کرد. مطالب وبلاگ را در تلگرام دنبال کنید: https://telegram.me/jahadgaraneelm

جهاد علمی

قال امام العلى(ع): العلم سلطان من وجده صال به و من لم یجده صیل علیه. علم قدرت است هرکس آن را بیابد غلبه پیدا خواهد کرد و هر کس به آن دست نیابد بر او غلبه خواهند کرد. مطالب وبلاگ را در تلگرام دنبال کنید: https://telegram.me/jahadgaraneelm

جهاد علمی

این وبلاگ گروهی سعی میکنه کمکی باشه برای کسانی که مسیر علم و تحصیل را انتخاب کردن و قصد دارن از این طریق دین خود را به انقلاب و شهدا ادا کنن.
...............................................
سالهاست که جنگ پایان یافته ولی هنوز عطش شهادت بر لبهای خشک و ترک خورده ی بشر تازیانه می زند. آن زمان که دروازه های بهشت باز بود هر کس با حرفه ای خود را به آن باب می رساند و ما نسل سومی ها هم که دستمان در گیر صفر و یک است بابی را گشودیم تا جرعه ای را تا شهادت بنوشیم. افتخار ما اینست که سرباز ولایت فقیه هستیم هرچند دستمان خالیست اما دل های مان پر است از عشق به ولایت.

۱۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

۳۱
مرداد

همه ما می دانیم که لازمه دستیابی به اهداف، تلاش وکوشش است اما در این سعی و تلاش باید به دو نکته توجه داشت: اول این که این حرکت ها باید پیوسته و مداوم باشد و نباید وقفه ای داشته باشد. این بسیار طبیعی است که شما در مسیر حرکت برای رسیدن به خواسته هایتان، به مانعی برخورد کنید. اما این نباید سبب توقف شما بشود. در واقع شما باید مانند یک رود عمل کنید. رود در بستر حرکت خود اگر به سنگی برخورد کند، در پشت آن متوقف نمی شود بلکه در کنار آن راهی برای خود پیدا می کند تا به حرکتش ادامه دهد و اگر در طول این مسیر، سنگ ها و موانع فراوانی بارها و بارها مانع حرکت آن شوند باز متوقف نمی شود. یکی از تفاوت های عمده انسان های موفق و ناموفق در همین است. انسان های بازنده و ناموفق، تنها در شرایطی حرکت می کنند که راه هموار و باز باشد و در غیر این صورت ناامیدانه از تلاش می ایستند و چه بسا اصلاً از هدف شان منصرف شوند، اما انسان های برنده و موفق هرگز توقفی ندارند. اگر به راستی مشتاق دستیابی اهداف تان هستید، این رسالت را برای خود قرار دهید که «پیوسته حرکت کنید». اگر به در بسته ای برخورد کردید، بروید و از کسی راهنمایی و مشورت بخواهید، با کسی تماس بگیرید، آگاهی تان را توسعه دهید و هر کار دیگری که از دست تان بر می آید انجام دهید. یادتان باشد تا وقتی نشسته اید که فکر خلاقی به ذهن تان خطور کند و یا با پیشنهاد فوق العاده ای مواجه شوید، اوضاع تغییر نمی کند. مهم این است که حرکت کنید. به عنوان مثال اگر شما قصد خرید (داشتن) خودرو را دارید و اکنون منبع مالی لازم را ندارید بدون توجه به مقدار پولی که برای تهیه آن لازم است، مشغول به کار شوید (هرچند کاری که می کنید درآمد مختصری داشته باشد). کارتان که تمام شد بروید و از نمایشگاه های خودرو قیمت ها را سوال کنید، از نمایندگی ها و بانک ها بپرسید که شرایط گرفتن وام چگونه است و با یکی از افراد خبره تماس بگیرید و از او راهنمایی بخواهید، شاید به ذهن او نکته ای بیاید. متأسفانه اشکال کار اینجاست که ما به این حرکت ها،  اعتنایی نمی کنیم و آن را بی اثر و کم فایده می دانیم. به همین خاطر در خانه می نشینیم و تلویزیون نگاه می کنیم! نکته دوم این که یادتان باشد تلاش و کوشش ما صرفاً  از سر انجام وظیفه است و این خداوند است که به حرکت های ما اثر می دهد. این که گفته می شود: «از تو حرکت از خدا برکت» اشاره به همین مطلب دارد. چه بسا همین حرکت های کوچک و اندک که البته پیوستگی و تداوم دارد و با ذهنیت مثبت و امیدواری به لطف پروردگار انجام می شود، برکت فوق العاده پیدا کند و به تحول عظیم در زندگی تان منجر شود؛ بنابراین در حرکت هایتان صرفاً به این فکر کنید که چه کاری اکنون از شما بر می آید و به میزان تأثیر آن فکر نکنید. مثلاً ممکن است کسی بنشیند و دست به یک محاسبه نادرست بزند و با خود بگوید: من که اکنون درآمد ماهانه ام 500 هزار تومان است، اگر ظرف بیست سال آینده یک ریال از آن را هم هزینه نکنم و تورم نیز صفر باشد می توانم خانه ای بخرم! باید توجه داشته باشید که اساساً موضوع خانه دار شدن شما به اندازه درآمدتان بستگی ندارد. این را می توانید از بسیاری از افرادی که اکنون خانه دار هستند سوال کنید که آیا آن زمان هیچ وقت به ذهن شان خطور می کرد که با درآمدی که داشتند صاحب خانه شوند؟ خلاصه کلام این‌که من و شما باید بدون تنبلی و سستی و ناامیدی، به طور جدی و پیوسته در تلاش و حرکت باشیم و پر تلاش بودن مان را به کائنات اثبات کنیم و نتیجه را به خداوند واگذار کنیم تا ما را از جایی که گمان نمی بریم به اهدافمان برساند.

 استاد سید مجتبی حورایی

 

  • دانشجوی ستاره دار
۲۷
مرداد


 

به نام خدا 

 سلام

اولا عذرخواهی می کنم بابت بی نظمی هایی که رخ داد. ثانیا اگر به خاطر داشته باشید در سری قبلی در مورد انگیزه مطلب می نوشتم اما قصد دارم در سری جدید فعالیت، مطالبی در باب ترجمه -بخصوص متون فنی-در اختیار دوستان قرار دهم. نظر شما چیست؟

بحث را با یک مثال شروع می کنم. فرض کنید در حال مونتاژ یک دستگاه طبق کتابچه(کاتالوگ) ان هستید. به جمله زیر برخورد می کنید:

- Insert some pin in the hole.

ظاهرا معنای جمله ان است که تعدادی پین در سوراخ وارد کنید. متوجه می شوید که بیش از یک پین در سوراخ جا نمی شود. متحیر می شوید که مشکل کجا است. ایا متن کتابچه مشکل دارد یا سوراخ باید گشاد شود یا ...

۲۲
مرداد

اما بعد، جهاد دریست از درهای بهشت که خدا به روی گزیده ی دوستان خود گشوده است و جامه ی تقواست که بر تن آنان پوشیده است. زره استوار الهی است که آسیب نبیند و سپر محکم اوست که تیر در آن ننشیند، هر که جهاد را واگذارد و ناخوشایند داند، خدا جامه ی خواری بر تن او پوشاند و فوج بلا بر سرش کشاند و در زبونی و فرومایگی بماند. دل او در پرده های گمراهی نهان و حق از او روی گردان، به خواری محکوم  و از عدالت محروم.

من شبان و روزان، آشکارا و نهان، شمارا به رزم این مردم تیره روان خواندم و گفتم: با آنان بستیزید، پیش از آنکه به شما حمله برند و بگریزند. به خدا سوگند، با مردمی در آستانه خانه شان نکوشیدند جز که جامه ی خواری بر آنان پوشیدند؛ اما هیچ یک از شما خود را برای جهاد آماده نساخت و از خوار مایگی هر کس کار را به گردن دیگری انداخت تا آنکه از هر سو بر شما تاخت آوردند و شهرها را یکی پس از دیگری از دستتان برون کردند. اکنون سربازان این مرد غامدی به شهر انبار در آمده و حسان ،پسر حسان بکری را کشته و مرزبانان را از جایگاه های خویش بیرون رانده اند. شنیده ام مهاجم به خانه های مسلمانان و کسانی که در پناه اسلام اند درآمده، گردن بند ودست بند و گوشواره و خلخال از گردن و دست و پای زنان به در می کرده است، حالی که آن ستم دیدگان برابر آن متجاوزان، جز زاری و رحمت خواستن سلاحی نداشته اند. سپس غارتگران ،پشتواره ها از مال مسلمانان بسته، نه کشته ای بر جای نهاده و نه خسته، به شهر خود بازگشته اند. اگر ازاین پس مرد مسلمانی از غم چنین حادثه بمیرد، چه جای ملامت است که در دیده ی من شایسته ی چنین کرامت است.

شگفتا! به خدا که هماهنگی این مردم در باطل خویش و پراکندگی شما در حق خود، دل را میمیراند و اندوه را تازه میگرداند. زشت بادید و از اندوه برون نیایید! که آماج تیر بلایید. برشما غارت میبرند و ننگی ندارید. باشما پیکار میکنند و به جنگی دست نمی گشایید. خدا را نافرمانی میکنند وخشنودی مینمایید.

اگر در تابستان شما را فرابخوانم گویید هوا سخت گرم است، مهلتی ده تا گرما کمتر شود. اگر در زمستان فرمان دهم، گویید سخت سرد است، فرصتی ده تا سرما از بلاد ما به در شود. شما که از گرما وسرما چنین میگریزید، باشمشیر آخته کجا می ستیزید؟

ای نه مردان به صورت مرد، ای کم خردان ناز پرورد، کاش شما را ندیده بودم  و نمی شناختم که به خدا، پایان این آشنایی ندامت بود و دستاورد آن اندوه وحسرت. خدایتان بمیراناد! که دلم از دست شما پرخون است و  سینه ام مالامال خشم شما مردم دون که پیاپی جرعه ی اندوه به کامم می ریزید و با نافرمانی و فروگذاری جانبم، کار را به هم می آمیزید. تا آنجا که قریش میگوید پسر ابوطالب علم جنگ نمی داند. خدا پدرانشان را مزد دهاد!کدام یک از آنان پیشتر ازمن در میدان جنگ بوده وبیشتر ازمن نبرد دلیران را آزموده؟

هنوز بیست سال نداشتم که پا در معرکه گذاشتم و اکنون سالیان عمرم از شصت فزون است، اما آن را که فرمان نبرند، سررشته کار از دستش برون است.

خطبه 27نهج البلاغه مشهور به خطبه جهاد

پ.ن:تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل....

۱۷
مرداد

خدایا خسته و وامانده‌ام، دیگر رمقی ندارم، صبر و حوصله‌ام پایان یافته، زندگی در نظرم سخت و ملالت بار است؛ می‌خواهم از همه فرار کنم. می‌خواهم به کنج عزلت بگریزم. 

آه دلم گرفته.

زیر بار فشار خرد شده‌‌ام. 

خدایا به سوی تو می‌آیم و از تو کمک می‌خواهم، جز تو دادرس و پناه‌گاهی ندارم. بگذار فقط تو بدانی، فقط تو از ضمیر من آگاه باشی. اشک دیدگان خود را به تو تسلیم می‌کنم.

خدایا کمکم کن.ماه هاست که کمتر سوی تو آمده ام.بیشتر وقتم صرف دیگران شده.

خدایا عفوم کن.از علم و دانش، کار و کوشش، دنیا و مافیها،معلم و مدرسه،زمین و آسمان،و البته دوستان؛ خسته و سیر شده‌ام.

خدایا خوش دارم مدتی در گوشه خلوتی فقط با تو بگذرانم. فقط اشک بریزم، فقط ناله کنم و فشارها و عقده‌های درونی‌ام را فقط به تو بگویم.

ای غم،ای دوست قدیمی من،سلام بر تو،بیا که دلم به خاطرت می تپد.

ای خدای بزرگ! معنی زندگی را نمی‌فهمم. چیزهایی که برای دیگران لذت بخش است، مرا خسته می‌کند. اصلا دلم از همه چیز سیر شده است. حتی از خوشی و لذت متنفرم. چیزهایی که دیگران به دنبال آن می‌دوند، من از آن می‌گریزم. 

فقط یک فرشته آسمانی است که همیشه بر قلب و جان من سایه می‌افکند. هیچ‌گاه مرا خسته نمی‌کند. فقط یک دوست قدیمی است که از اول عمر با او آشنا شده‌ام و هنوز از مجالست با او لذت می‌برم. فقط یک شربت شیرین، یک نور و یک نغمه دلنواز وجود دارد که برای همیشه مفرح است و آن دوست قدیمی من غم است.

منبع: کتاب "مرگ از من فرار می کند"

پ ن: ربطش به جهاد علمی؟ این روزا نمیدونم چی به چی ربط داره؟ سخت نگیرین بهم!

  • دانشجوی ستاره دار
۱۵
مرداد
شخصی نزد پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله آمد و حضرت از او پرسید: این شخص چکار می‌کند؟ گفتند: بیکار است. پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمود: از چشم من افتاد. اصلاً کسی که بیکار است، از چشم اهل‌بیت علیهم‌السلام می‌افتد. به امام صادق علیه‌السلام گفتند که فلانی خیلی مشغول دنیا شده است. امام صادق علیه‌السلام فرمودند: مگر چکار می‌کند؟ گفتند: دنبال کار و کاسبی است. امام فرمود: اگر کاری که از صبح مشغول آن می‌شود، برای این است که عزتمند زندگی کند و پیش دیگران سر خم نکند و روزیِ حلال برای خانواده‌ی خود یا پدر و مادرش کسب کند، این کار، عین آخرت است. این کار، دنیا و دنیایی بودن نیست. کسی که تلاش می‌کند و در کشور تولید ثروت می‌کند، کار او عین عبادت است. کسی که در دانشگاه، در محیط‌های علمی، در حوزه‌ی علمیه تلاش می‌کند، اما تلاش او فقط با نگاه فردی نیست، یعنی به دنبال یک ابداع و ابتکار و خدمتی به جامعه است، این کار او عین عبادت است.
در فرهنگ اهل‌بیت، اهل تقوا بودن مسلمان فقط در فشار دادن سر بر مهر و ازدحام کردن در صف جماعت نیست، بلکه تقوای یک مسلمان از خوش اخلاقی او در منزل، رعایت حقوق دیگران، انصاف ورزیدن در کسب و کار نسبت به دیگران، کم نگذاشتن از کار و به تعبیری کم‌فروشی نکردن مشخص می‌شود. اگر می‌خواهید دین‌داری کسی را محک بزنید «اُنظُروا إِلى صِدقِ الحَدیثِ و أَداءِ الامانَةِ»
 بنابراین یک جامعه‌ی تنبل، مثل یک فرد تنبل از چشم اهل‌بیت علیهم‌السلام می‌افتد. یک جامعه‌ی پرکار که کم‌فروشی نمی‌کند و وجدان کاری دارد، مورد توجه ایشان است. معروف است که پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله قبری را درست می‌کردند، لحد را گذاشتند و محکم کردند، کسی گفت که این چند روز دیگر خراب می‌شود و این بدن می‌پوسد. پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمودند: من هم می‌دانم ولی خداوند متعال دوست دارد آن کاری که انجام می‌دهیم، محکم انجام بدهیم. این نمود اصلی پرتلاش‌ بودن و اجتهاد، در جامعه است.
شیطان در کمین مؤمنان است
شیطان سراغ مؤمنین می‌رود. شخصی که می‌خواهد راه عفت و تلاش و تقوا را بپوید، شیطان دائم دور و بر اوست. اما شخصی که پرت است شیطان با او کاری ندارد. تعبیر خود شیطان است که من در صراط نشسته‌ام: «لأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَکَ الْمُسْتَقِیمَ» روی صراط مستقیم تو می‌نشینم و برای بندگان تو تور پهن می‌کنم. پس شخصی که در صراط مستقیم نیست، شیطان با او کاری ندارد. جامعه‌ی علوی که می‌خواهد به سمت قله‌ها برود، شیطان دور و بر او می‌آید. روایتی است که من نقل آن را شنیده‌ام و الآن سند آن را در ذهن ندارم که از امام صادق علیه‌السلام پرسیدند: «چرا شیطان زیاد سراغ شیعیان شما می‌رود؟» امام صادق علیه‌السلام فرمود: دزد سراغ خانه‌ای می‌رود که آن خانه پر است. خانه‌ای که خالی است دزد به چه دلیلی آن جا برود؟ مگر این که ناشی باشد و به کاهدان بزند. کسی که اهل ولایت است، دست او پر است؛ از این جهت شیطان مدام سراغ او می‌رود و می‌خواهد او را از صراط پرت کند. لذا این شخص احتیاج به استقامت و اراده‌‌ی پولادین و ایمان قوی دارد.
منبع:سایت موعود/سخنرانی حجت الاسلام والمسلمین مسعودعالی
۱۲
مرداد


سلام ضمن عرض شرمندگی بابت عدم حضور در این چند وقت

التماس دعا

۱۲
مرداد

داشتم به این فکر میکردم که یک روزی در آخرت وارد اتاقی شوم که ابن سینا و ابن حیثم و خواجه نصیرالدین طوسی و فارابی نشسته اند و بحث میکنند



و من وارد میشوم



واقعا به من نکاه میکنند

نگاه عاقل اندر سفیه

ابن سینا میگوید واقعا خاک بر سرت که یک کتاب مرا هم نخواندی

ابن حیثم میگوید غربیها کتابهای مرا بیشتر از شما خواندند

فارابی میگوید لامصب! لااقل کتاب موسیقی مرا میخواندی


بعد یکهو مطهری شهید وارد میشود و میگوید این حتی همه ی کتابهای مرا هم نخواند



....

جهاد علمی فقط خواندن این مزخرفات دانشگاهی نیست


ما نسبت به ابن سینا و ابن حیثم و فارابی و خواجه ی طوسی و زکریا و بقیه مسئولیم

واقعا مسئولیم


شب اول قبر یکی از سوالات، سوال از عالم قوم است و آنها عالمان قوم ما هستند ....

  • محمد صابر نی ساز
۰۹
مرداد

خیلی از ما وقتی با یک  انسان موفق روبرو میشیم این سوال برامون پیش میاد که رمز موفقیتشون چیه؟! چند وقت پیش یه گزارش کوتاهی خوندم  که پروفسور سمیعی یکی ازبزرگترین جراحان مغز و اعصاب جهان  در این مورد توضیحی داده بودن که بد نیست اینجا آورده شود.ایشان در پاسخ به این سوال که رمز موفقیتشان چیست و چه کردند که به این جایگاه علمی رسیدند، میگویند: "کار خاصی نکردم... هفت سالم بود که مثل همه به دبستان رفتم... پس از آن به راهنمایی... در پانزده سالگی مثل همه به دبیرستان رفتم... پس از اتمام دبیرستان مانند بسیاری از جوانان برای دانشگاه اقدام کردم... وارد دانشگاه شدم... تخصص گرفتم و تصمیم گرفتم با توجه به علاقه ام، تمام فکر و ذهنم را به شغل و تخصصم اختصاص بدهم... همین!!! » 

رموز موفقیت دکتر در لابلای همین سخنانه...   به نظر من، اعتقاد پروفسور سمیعی به این لغات است که باعث موفقیت او (و حتی امثال او) شده است.

* مثل همه...: او این اصطلاح را چند بار تکرار می کند... چرا؟... چون او تصور می کند که کار خاصی نکرده... معجزه نکرده... او بر این باور است که مانند همه هم دوره های خود عمل کرده... دوران مدرسه و تحصیل رو گذرانده... نمره خوب و بد آورده.... منظور سمیعی چیزی جز این نیست که موفقیت او به سبب متفاوت بودن او، هوش زیاد، شانس، موقعیت مالی بالا نبوده... مانند بسیاری از جوانان...: این جمله استاد مختص اکثر جوانان ماست... تعداد دانشجویان و فارغ التحصیلان، در جامعه ما هر روز در حال افزایش است... به نظر شما از این تعداد زیاد، چند درصد و شاید بهتر باشد بگویم چند نفر در راه پروفسور سمیعی قدم بر می دارند...

*تصمیم گرفتم...: تصمیم یعنی اراده یعنی خواستن... اکثر ما در تصمیم گیری (مهم ترین عامل موفقیت)، ضعیف هستیم... روزانه بارها تصمیم می گیریم... اراده می کنیم... اما کاری صورت نمی دهیم... توجه کرده اید که خیلی اوقات ما در توجیه عدم موفقیت خود می گوییم: «همه چیز جور نشد... فکر کنم یک چیزی کم داشتم»...آن یک چیز، اراده شما بود... شکستهای خود را مرور کنید تا به این حرف برسید...

*با توجه به علاقه ام...: شاید با خودتون بگویید که این جمله استاد هم تکراری از آب درآمد و گوش ما از این حرف ها پره.. درجای دیگر در این رابطه می گویند:"طولانی ترین عمل بنده چیزی بیش از ۲۴ساعت طول کشید یعنی ۵صبح پنجشنبه شروع شد و نزدیکی‌های ۸ صبح جمعه به پایان رسید. حالا شما حساب کنید این عمل جراحی منحصر به فرد چگونه ممکن است تا این حد طولانی شود. بیمار هم فردی بود که همه از ادامه زندگی‌اش قطع امید کرده بودند و می‌گفتند بیماری‌اش قابل علاج نیست، اما در ‌‌نهایت عمل با موفقیت به پایان رسید. این چیزی نیست جز پشتکار. پشتکار وقتی پیش می‌آید که عشق و علاقه به چیزی وجود داشته باشد. اگر شما به چیزی علاقه نشان دهید شاید ۲‌شبانه‌روز هم نخوابید تا به نتیجه دلخواه برسید. پس عشق و علاقه است که پشتکار را به‌وجود می‌آورد. آن موقع اگر استعداد هم همراه پشتکار باشد بعد می‌تواند گل کند."

*تمام فکر و ذهنم...: یعنی تمرکز روی هدفی مشخص در زندگی ... گاهی اوقات می‌بیینم که افراد از یک شاخه به شاخه دیگر می‌روند؛ یعنی تفکراتشان خیلی سریع از یک قسمت به قسمت دیگر منتقل می‌شود. اینگونه افراد همیشه در راه هستند و هیچ‌گاه به مقصد نمی‌رسند..  

*همین...:  گفتن «همین»، یعنی اینکه، اینا که کاری نبود...یعنی راه رسیدن به موفقیت آنقدرها هم دشوار نیست...

بین این پاسخ پروفسورو افراد موفق دیگر نکات مشترک زیادی وجود دارد که رمز موفقیت ما هم (در هر کاری) در آنها نهفته شده... این نکات مشترک را میتوان به شاهراهی تشبیه کرد...  شاهراهی که برای رسیدن به آن باید:-  اراده داشته باشی، -  صبور باشی، -  پر تلاش باشی، -  با هدف باشی،همچنین باید قبول کنیم که هوش زیاد، شانس و پول همیشه راهگشا نخواهد بود... خیلی ها در این دنیا هستند که بدون داشتن این موارد هم به موفقیت رسیده اند...  

موفق باشید 

یازهرا(س)

  • سرباز گمنام
۰۶
مرداد

گرفتاری های زندگی و کارهای روزمره عذری موجه برای ترک جهاد نیست; بنابراین وقتی به جهاد فراخوانده می شوید، خواه سبکبار باشید یا گرانبار، باید روانه شوید و با مال و جانتان در راه خدا پیکار کنید. این برای شما بهتر است اگر بدانید (41 سوره توبه).


اگر چشم انداز جهادی که مردم را بدان فراخواندی غنیمتی نزدیک و در دسترس و سفری آسان و کوتاه بود در پی تو می آمدند. ولی راه تا معرکه تبوک بر آنان دور و دراز آمد و آن را دشوار دیدند و در آن شرکت نکردند و به زودی وقتی از این غزوه بازگشتید به خداوند سوگند خواهند خورد که اگر می توانستیم با شما خارج می شدیم. آنان با این شیوه که در پیش گرفته اند خود را نابود می کنند و خدا می داند که آنان قطعا دروغگویند (42سوره توبه).



  • شاگرد شهدا
۰۵
مرداد

بعید میدانم قبلا این خاطره را جای دیگری نوشته باشم، اما اگر هم نوشتم به دوباره نوشتنش می ارزد ...


کلاس سوم راهنمایی بودم مدرسه استعدادهای درخشان، المپیاد ریاضی برگزار شده بود در سطح استان و من رتبه ی اول را کسب کرده بودم و آن روزها برای خودم در ریاضیات خفنی بودم و خیلی ها به من غبطه می خوردند و خیلی ها هم حسادت میکردند و به همکلاسیهایم در ریاضی کمک میکردم و ...


گذشت و گذشت تا اینکه امتحانات پایان ترم برگزار می شد. یک روز صبح، همه ی دبیرستان در سالن بزرگ امتحانات جمع شده بودند. منتظر بودیم ساعت 8 شود تا امتحان شروع شود. آقای حداد مدیر عزیز و زحمت کشمان آمد جلوی جمعیت، جذبه ای که داشت همه را ساکت کرد، دقیقا می توانم بگویم همه خفه شدیم! سکوت کل سالن را فراگرفت. آقای حداد با لهجه ی بافقی خودش شروع کرد به حرف زدن و توضیح که امروز امتحان با تاخیر برگزار می شود چونکه آموزش و پرورش برای تقدیر از برگزیدگان المپیاد جوایزی فرستاده و قرار است حالا که همه جمعیم ما همینجا جوایز را به برگزیدگان بدهیم و از این تشریفات و حالا تشویقشان کنید.

بقیه را یادم نیست اما اسم من را هم خواندند، اصلا یادم نیست چند نفر بودیم فقط میدانم تنها نبودم. همه از حداد می ترسیدند اما من ته دل دوستش داشتم، رفتم کنارش ایستادم، جوایز را یکی یکی داد دستمان، بچه ها هنوز تشویق میکردند، خیلی ها از اینکه از دوستشان دارد تجلیل می شود خوشحال بودند خیلی ها هم حرصشان گرفته بود که چرا آنها جای من نیستند، نگاهها را خوب یادم هست. جایزه ی من یک جعبه ی کادو شده ی طویل بود، چیزی شبیه جامدادی مثلا، بازش کردم، در حالیکه همچنان بچه ها دست می زدند یک ساعت مچی نمایان شد.

با تصور کودکانه و عشقی که به وطنم داشتم ساعت را در دست گرفتم، و قبل از هر چیزی به نوشته ی پایین ساعت نگاه کردم:

OMAX

QUARTZ

3ATM

WATER PROOF

JAPAN MOVT


لبخند روی لبم خشک شد

حالم مثل شربتی بود که زهرمار شده باشد

دیگر صدای هیچ کسی را نشنیدم

چند ثانیه ای ناراحت بودم که چرا باید جایزه ی نفر اول در امتحانی که بعدها فهمیدم دو ریال هم فایده و سود و خیر ندارد، از آن طرف مرزها بیاید

خشکم زده بود

حداد دست زد روی شانه ام، دست زدن بچه ها قطع شده بود و همه نشسته بودند جز من

.

.

.

الان شاید خیلی طبیعی باشد و هرکسی بگوید خب بچه جان انتظار داشتی زیر ساعت نوشته باشد ساخته شده در جمهوری اسلامی ایران؟

و من میگویم بله، انتظار داشتم ساعتم ایرانی باشد و مال خودم باشد، و هنوز هم انتظار دارم و آرزو دارم کشورم صنعتی باشد و درس خواندنهایمان نتیجه اش جایزه ی ژاپنی نباشد با پول نفت، بلکه محصول با کیفیت ایرانی باشد وگرنه خدا بیامرزد پدر دایناسورها را که اگر نبودند ما ایرانیها هنوز علف خوار بودیم ... 


آن روز، روز تلخی بود، و من آن ساعت را هنوز نگه داشتم و همین الان هم دستم هست، بندش را شاید بیش از ده بار عوض کرده باشم و باطری اش را بیش از پنج بار، شیشه اش خراشیده و کدر شده اما نگهش داشتم، تا یادم باشد روزی آرزویم این بود ساعت ایرانی دستم باشد، ساعتی که مهندس ایرانی و کارگر ایرانی آن را ساخته اند ...

و هر بار که یزد می روم منتظرم تا فرصتی مهیا شود و آقای حداد را پیدا کنم و ساعت دستم را نشانش بدهم و بگویم دانش آموزت آرزویش این بود و دعا کن روزی این آرزو را محقق کند ...



پ.ن: حالا نظر ندهید که ساعت سازی در ایران صرفه ی اقتصادی ندارد، نه برادر من، بنده منطورم کلا سنعت بود، صنعت، البته صنعتی که وجود ندارد سین دار یا صاد دارش فرقی ندارد ...

  • محمد صابر نی ساز